آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آفتاب بیارم خانمی

داشتیم به خونه خاله نیکو می رفتیم که خانمی خودش اومد دم در آسانسور ایستاده بود و برا خودش ژست گرفت تا من ازش عکس بگیرم. هوا  گرم بود و خانمی هم حسابی تابستونی کرده آفتاب بیارم خدمتتون ...
20 خرداد 1391

فقط برا خاله حسنا جون

تو این  عکسها خانمی فقط فقط به خاطر خاله حسی جونش فیگور گرفته و اجازه داده عکس بگیرم سلام و بوس از راه دور به خاله حسنا  جون ( به قول آیلا اَسی) اوه چه ژستی هم گرفته پاهاشو چه رو هم انداخته بلا . عاشق این تیپ جدیش هستم با عرض معذرت من ببینم این پشت مُشتها چی هست . البته گل که پشت و رو نداره ...
18 خرداد 1391

آیلای کلاه قرمزی

اين کلاه خوشگل و خوشرنگ رو بابا بزرگ جون براش هدیه آورده دستشون درد نکنه . آیلا هم خیلی دوستش داره و هر جا می ره کیف و کلاهشو با خودش می بره ن ه مثل اینکه مشغول کاری هست و می خواد با دقت انجام بده  و اخم نکرده  بالاخره مسئله حل شد و خنده به لبات اومد. خودمونیم خیلی ناناز شدی با این کلاه خوشملت. اوه پس کاشف به عمل اومد داشتی در کیفتو می بستی از شدت خوشحالی داری آواز هم که می خونی گل گلی مامان ...
18 خرداد 1391

نمایشگاه گل و گیاه تبریز

پنج شنبه 4/3/91 به ششمین نمایشگاه گل و گیاه تبریز رفتیم جای همگی خالی ، درسته که من انتظار داشتم چندین سالن باشه ولی این قدرشم غنیمتی بود . آیلایی که از خونه راه نیفتاده لالا کرده بود تا تقریبا در اواسط بازدیدمون از خواب ناز بلند شد اولش خیلی با دقت و تعجب اطراف رو نگاه می کرد یعنی من کجا هستم کم کم خودشو پیدا کرد ولی همچنان آرام تو کاسکه اش نشسته بود ( ) ولی وقتی کمی بارون بند اومد و از سالن بیرون اومدیم تا تجدید قوا کنیم گویا خانمی خیلی گرسته بود حسابی شکمی از عزا درآورد . وقتی دوباره به سالن برگشتيم ديگه اصلا تو کاسکه بند نمی شد ، بالاخره بابایی خانمی را پياده کرد ولی مگه يک جا بند می شد دایم این طرف و اون طرف می دوید و حسابی بابایی رو خ...
6 خرداد 1391

کیک خوری

عجب با پشتکار و تلاش زياد سعی می کنه سبد رو جابه جا کنه ، خدا می دونه برا چی؟ خوب داره به یک چیزهایی نگاه می کنه خوب معلوم شد داره به کیکها ناخنک می زنه به به خوشمزه س یک کوچولو هم بخورم . دست مامانی درد نکنه خوب حالا که شکمم سیر شد به کار عکاسیم برسم ...
6 خرداد 1391

گردش در باغ تحقیقاتی

جمعه  29/2/91 همت کردیم و صبح به باغ تحقیقاتی بسیار زیبای دانشگاه رفتیم . واقعا عالی بود جای همگی خالی . این هم دخملی بیست ماهه ما در باغ تحقیقاتی دانشگاه .     خانمی را روی تنه درخت نشوندم  تا ازش عکس بگیرم خیلی با مزه بود دفعات بعد که تنه درختها رو می دید می خواست روشون بشینه تا ازش عکس بگیرم . اینجا هم در حال نون پنیر خوری هستش نمی دونم این بلا تو دسته این نیمکت چی دیده بود که حسابی با دقت تستش می کرد بعد هم از خود نیمکت بالا می رفت و می نشست ، تازه با دستش به نیمکت اشاره که یعنی من هم کنارش بشینم . چه  سرشم انداخته پایین داره پیاده روی می کنه . مامانی صبر کن من هم بیام .خو...
30 ارديبهشت 1391